به گزارش خبرنگار سینمایی یکتا هنر، کریستوفر نولان (Christopher Nolan) که هر چند سال یک بار فیلم جدیدی میسازد، این بار «اوپنهایمر» را روایت کرده است. شهرت این فیلمساز پنجاه ساله به اندازه هر کارگردان باسابقهای است که در هالیوود کار میکند. مخاطبان سینما او را همردیف با اسپیلبرگ و اسکورسیزی میدانند و از هر فیلمی که میسازد، به طور چشمگیری استقبال میکنند. نولان به عنوان نویسنده، کارگردان و تهیهکننده به یکی از موفقترین سینماگران زنده دنیا تبدیل شده است. تقریبا همه آثار او مانند تلقین (Inception) و شوالیه تاریکی (The Dark Knight) شهرت جهانی دارند و هنوز به عنوان فیلمهای باشکوه و خلاقانهای شناخته میشوند.
اما قرار است که دوازدهمین فیلم نولان تغییری در روند فیلمشناسی او ایجاد کند. اینبار با فیلمی مواجه خواهیم شد که انحرافی بیسابقه از جاده پرپیچوخم سینمای نولان به شمار میرود. فیلمی که در نگاه اول به نظر میرسد سادهتر از تنت (Tenet) و یادگاری (Memento) و… باشد اما حتی سادهترین فیلمهای نولان هم بسیار غافلگیرکننده هستند و امکانات تازهای برای رودست زدن به مخاطبان خود دارند.
کریستوفر نولان، کارنامه پرباری در ساخت فیلمهای چالشبرانگیز دارد و با آثاری همچون تلقین و میانستارهای و… سبک خاصی در روایت و داستانسرایی بصری ایجاد کرده است که او را از دیگران متمایز میکند. فیلمهای نولان نهتنها منتقدان را به تحسین و ستایش او واداشتهاند، بلکه در میان مخاطبان عام سینما نیز شهرت و محبوبیت زیادی به دست آوردهاند. به همین دلیل است که باید کریستوفر نولان را یکی از مهمترین کارگردانان سینما در عصر حاضر بدانیم.
نولان در فیلم پیچیده و کم نظیر تلقین (Inception) ما را به اعماق ناخودآگاه رویاها میبرد و باعث آشنایی ما با این مفهوم روانشناختی میشود. علاوه بر این، او در فیلم خلسهآور میانستارهای (Interstellar) به علم فیزیک و موضوعاتی مانند ابعاد نامفهوم فضا-زمان میپردازد. اما اوپنهایمر، نخستین فیلم نولان در ژانر بیوگرافی است که ربطی به موضوعات یادشده ندارد. همچنین با هر فیلمی که تا کنون از کریستوفر نولان دیدهایم، بهکلی متفاوت است.
اوپنهایمر با سایر فیلمهای نولان متفاوت است چراکه اتفاقات واقعی را از طریق افراد واقعی روایت میکند. در واقع، داستان از دو منظر روایت میشود: ۱) از منظر رابرت اوپنهایمر (کیلین مورفی) که سازنده قدرتمندترین سلاح کشتار جمعی است و ۲) از منظر لوئیس استراوس (رابرت داونی جونیور) که مدتی، ریاست کمیسیون انرژی اتمی را برعهده داشته است. البته شخصیتهای واقعی دیگر مانند نیلز بور و آلبرت انیشتین نیز در فیلم حضور دارند.
دلیل شهرت نولان، روایت داستانهایی است که در چند زمان و مکان مختلف (و گاهی با تمرکز بر شخصیتهای متعدد) اتفاق میافتند. با وجود این، اوپنهایمر فقط بر یک شخصیت تمرکز میکند و از نظر زمانی و مکانی هم چندان بسیط نیست. تفاوت دیگر اوپنهایمر با سایر فیلمهای نولان در اینجا مشخص میشود. هرچند که او در فیلم اوپنهایمر با زوال غیرمنظره و احتمالی دنیا سروکار دارد، اما تصمیم میگیرد که پرترهای صمیمی از یک مرد فرهیخته بسازد.
قبل از تماشای فیلم، شاید فکر کنید که نولان میخواهد به عواقب انفجار بمب اتم بر زندگی مردم جهان بپردازد، اما اینطور نیست. او اتفاقا طور دیگری به موضوع نگاه میکند و قصد دارد که تاثیر ساخت این سلاح کشنده را بر زندگی خالقش نشان دهد. هدف نولان، ترسیم پرترهای از یک نابغه است که خالق مرگبارترین پدیده علمی در تاریخ بشر بود. مردی که از علم استفاده کرد تا به بشر خدمت کند، اما کاری کرد که در نهایت به نابودی انسانها منجر شد.
به سیاق همه فیلمهایی که کریستوفر نولان ساخته است، اوپنهایمر هم یک فیلم طولانی است و حدود سه ساعت طول میکشد. اما نکته اینجاست که پس از گذشت دو ساعت (که اولین انفجار بمب اتم را به شکل هیجانانگیزی نشان میدهد) فیلم به اتمام نمیرسد، بلکه وارد پرده سوم میشود. سپس با یک درام دادگاهی مواجه میشویم و شاهد سخنرانی دو شخصیت اصلی (اوپنهایمر و لوئیس استراوس) هستیم که نظرات مختلفی در مورد بمب اتم دارند.
همچنین در اواخر فیلم شاهد هستیم که رابرت اوپنهایمر از خود در برابر اتهامات مطرحشده دفاع میکند و ادعای دادگاه را که معتقد است او با حزب کمونیست همکاری کرده، قبول ندارد. استراوس نیز در تلاش است تا خود را به کابینه ریاست جمهوری بفروشد. در واقعیت، این جلسه توسط دولتمردان آمریکایی و در آوریل سال ۱۹۵۴ برگزار شد که نتیجهای فاجعهبار برای رابرت اوپنهایمر داشت. چراکه باعث لغو مصونیت و ابطال مجوز امنیتی او در آمریکا شد.
اگر به فیلمهای کریستوفر نولان دقت کنید، متوجه میشوید که بیشتر آنها (بهخصوص تلقین و ممنتو) یک قهرمان ساده یا حتی یک آنتاگونیست واضح ندارند اما نولان در اوپنهایمر، مرز مشخصی میان آدم خوب و آدم بد کشیده است که تشخیص آنها را آسان میکند. درک شخصیتها از این هم سادهتر است، زیرا بهراحتی میتوان فهمید که استراوس به اوپنهایمر حسادت میکند و برای پیروزی در این رقابت است که به او برچسب «کمونیست بودن» میزند.




















